سفیر سیمرغ، وبلاگ تخصصی ادبیات فارسی

داستان کفش و تجربه سفر

 دلبسته ي کفشهایم بودم.

کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .

هنوز همان ها را مي پوشيدماما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدندقدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود ================================
مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتمو مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار ============================== .
می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم.قدم از قدم بر نمیداشتم ..
می گفتم و می گفتم =========================
......... پارسايي از کنارم رد شدعجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشتمرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيستاما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است.

و زيباترين خطر..... از دست دادن ==============


تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي
============== رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتماگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟
==============پارسا فروتننانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بودکه هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود وپس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام ==============
هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختمتا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست ======
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست ------------------

نويسنده : nafiregognoos


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران