بلال امانت داری و پاک دامنی را از پدر، سواد و علم را از مادر به ارث برد. روزگاری گذشت ، خلف از دنیا رفت و به جایش پسرش أمية جایش را گرفت، رباح هم رفت و به جای آن پسرش شد رئیس بردگان،
آقای خلف بردگانی داشت، رئیس بردگانش جوانی بود به اسم رباح، در کوهستان زندگی می کرد او را صدا کرد و به او گفت این دختر را ببر و هر صبح و شام او را تازیانه بزن تا بمیرد، رباح هم گفت باشد. غروب بود که رباح و حمامه رسیدند به کوهستان آنجا کشاورزی می کرد و خیمه ای هم داشت در آن زندگی می کرد، زندگی ساده ای داشت. به خانم گفت که تو در خیمه بخواب من هم در سینه کش کوه می خوابم تا ببینیم چه میشود، هیچ کدام خوابشان نمی برد ،
شاید بسیاری از ما وقتی نام بلال حبشی،به گوشمان می خورد،به یاد فیلم تاریخی "محمدرسول الله(ص)" و موذن سیاه چرده آن فیلم را به خاطر می آوریم،اما شرح زندگی بلال بسیار شنیدنی و خواندنی است.....
زندگی نامۀ اولین موذن اسلام را برایتان نقل می کنیم، از اینجا شروع می کنیم که لشکر ابرهه وقتی به خانۀ خدا حمله کرد با لشکریان خدا تار و مار شدند یک تعدادی گفته اند که از آن لشکر توانستند فرار بکنند...
مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.