پنجشنبه 20 تیر 1392

سهراب، گفتی چشم ها رو باید شست!
شستم ولی...
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم ولی...
گفتی زیر باران باید رفت!
رفتم ولی او نه..
چشم های خیس و شسته ام را،
نه نگاه دیگرم را
هیچ کدام را ندید
فقط در زیرباران
با طعنه ای خندید و گفت:دیوانه ی باران زده......!!!


