سفیر سیمرغ، وبلاگ تخصصی ادبیات فارسی

post


نويسنده : nafiregognoos


post

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط" است
حواست را جمع کن

دست و پا گیر ترین کلمه "
محدودیت" است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود

سخت ترین کلمه "
غیر ممکن" است
اصلا وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "
شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "
نادانی" است
آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "
اضطراب" است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه "
انتظار" است
همیشه منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه "
بخشش" است
سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه "
خوشرویی" است
راز زیبایی در آن نهفته

سازنده ترین کلمه "
گذشت" است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه "
ما" است
آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه "
عشق" است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه "
تنفر" است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه "
من" است
از آن حذر کن

نا پایدارترین کلمه "
خشم" است
آن را در خود فرو بر

بازدارنده ترین کلمه "
ترس" است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "
کار" است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه "
طمع " است
آن را در خود بکش

سازنده ترین کلمه "
صبر" است
برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "
امید" است
همیشه به آینده امیدوار باش

منبع:پرشين استار


نويسنده : nafiregognoos


غروب...........

چه ترکیب دل تنگی:

غروب جمعه در پاییز........................

 


نويسنده : nafiregognoos


post


نويسنده : nafiregognoos


عکسی که شاید شما را متحول کند...........
نويسنده : nafiregognoos


تصاویر زیبا

01 Khorshid[WwW.KamYab.Ir] تصاویر رویایی از زیبایی خورشید سری دوم

08 Khorshid[WwW.KamYab.Ir] تصاویر رویایی از زیبایی خورشید سری دوم

03 Khorshid[WwW.KamYab.Ir] تصاویر رویایی از زیبایی خورشید سری دوم

09 Khorshid[WwW.KamYab.Ir] تصاویر رویایی از زیبایی خورشید سری دوم

07 Khorshid[WwW.KamYab.Ir] تصاویر رویایی از زیبایی خورشید سری دوم


نويسنده : nafiregognoos


مهرماه

 

http://iau-sari.ir/Dorsapax/userfiles/Image/prnews/1392/1mehr92/7.jpg


نويسنده : nafiregognoos


ولادت امام مهرباني ها


نويسنده : nafiregognoos


زیبایی نارسیس

 

نارسیس جوان زیبایی بود. همه روزه برای دیدن زیبایی خود به دریاچه آبهای شیرین در وسط جنگل میرفت.

آنچنان شتابان از میان مردم می گریخت که مبادا کسی او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد,
آنچنان شتابان از میان درختان می گریخت که مبادا اوریاد ها الهه جنگل ها او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد.

وقتی به دریاچه می رسید…

آرام می گرفت و ساعتها در سکوت دریاچه محو زیبایی خود می شد,آنچنان محو تماشای خود می شد که اصلا نمی فهمید روز کی به پایان می رسد و شب همگام دزدانه به خانه اش باز می گشت تا مبادا کسی او را ببیند و از زیبایی اش لذت ببرد!
یک روز همچنان که نارسیس دوان دوان آمد تا خود را به دریاچه برساند
و مثل هر روز از زیبایی اش لذت, ببرد پایش به سنگی خورد و به دورن دریاچه افتاد و مرد….
از مکانی که نارسیس به درون دریاچه افتاد گل نیلوفری شکفت , دریاچه نام او را به یاد نارسیس , نارسیس گذاشت.

دریاچه همهء روز برای برای نارسیس می گریست تا اینکه روزی اوریادها الهه جنگل ها آمدند
و تمام آب های شیرین دریاچه را با اشک های دریاچه شور کردند و به او گفتند :
هان , ای دریاچه هرگز مپندار که گریستن تو برای نارسیس می تواند ما را بترساند یا وادار به گریستن کند
چرا که او در هر حال زیبا ترین بود و ما در هر حال همیشه در جنگل ها به دنبالش دوان بودیم تا او را ببینیم
اما او همیشه در میان جنگل از ما فراری بود و ما هرگز او را ندیده بودیم وا ز زیبایی اش لذت نبردیم
تنها تو بودی که او را دیده ای و از رزیبایی اش لذت برده ای حال هم خود برایش گریه کن.

دریاچه با تعجب اشکهایش را پاک کرد و پرسید: مگر, نارسیس زیبا هم بود؟!
اوریادها با تعجبی دو چندان پاسخ دادند: آری , او زیبا بود, زیبا ترین بود ولی چگونه ممکن است که تو این راندانی؟!
تو او را از هر کسی بیشتر دیده بودی, از خودش هم بیشتر
اصلا تو تنها کسی بودی که او را میدیدی چگونه ممکن است که نفهمیده باشی او زیباست؟!

دریاچه که کاملا گیج شده بود پاسخ داد: نارسیس همه روزه ساعت ها بر حاشیه من می نشست اما من هرگز نفهمیدم او زیباست
زیرا هر روز که او به سراغ من می آمد من در عمق چشمانش محو تماشای زیبایی خود می شدم
و اکنون که مرده از این می گریم که دیگر نمیتوانم زیبایی ام را ببینم!!!
میبینید ؟گاهی وقتا اونقدر محو “خود” میشیم که دیگه از دوست که هیچ فاصله ای با ما نداره غافل میشیم!!!


میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

نوشته شده توسط: مصطفی سرداری 

 

 


نويسنده : nafiregognoos


یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است

 

 

یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبردرکوچه های شهر ما پیچیده است
… … … …
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
… … … …
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
… … … …
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
… … … …
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
… … … …
می روم از شهر این دل سنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است

نوشته شده توسط: مصطفی سرداری

 


نويسنده : nafiregognoos


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران