
آقای خلف بردگانی داشت، رئیس بردگانش جوانی بود به اسم رباح، در کوهستان زندگی می کرد او را صدا کرد و به او گفت این دختر را ببر و هر صبح و شام او را تازیانه بزن تا بمیرد، رباح هم گفت باشد. غروب بود که رباح و حمامه رسیدند به کوهستان آنجا کشاورزی می کرد و خیمه ای هم داشت در آن زندگی می کرد، زندگی ساده ای داشت. به خانم گفت که تو در خیمه بخواب من هم در سینه کش کوه می خوابم تا ببینیم چه میشود، هیچ کدام خوابشان نمی برد ،




![forogh7[WwW.Kamyab.IR]](http://kamyab.ir/wp-content/uploads/2013/02/forogh7WwW.Kamyab.IR_.jpg)
.jpg)
.jpg)


