سفیر سیمرغ، وبلاگ تخصصی ادبیات فارسی

post
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم،
مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاكهمين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌
هيچ‌ وقت هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك باقي‌ بماند،
فقط‌ خاك............
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك وجود دارد كه‌
خدا به‌ او اجازه‌ داده‌
نفس‌ بكشد،ببیند،بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
يك‌ مشت‌ خاك  كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. .................

 


من‌ همان‌ خاك انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاك ي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم.........
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم.
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
 
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم
و در بخشیدن است که بخشیده می شویم..............

نويسنده : nafiregognoos


ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید