دوشنبه 23 بهمن 1391

احساس می کنم که غریبم میانتان
بیگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شکستید و خواستید..............
حسن صادقی پناه..........
احساس می کنم که غریبم میانتان
بیگانه با نگاه شما با زبانتان
بال مرا به سنگ شکستید و خواستید
عادت کنم به کوچکی آسمانتان
قندیل های یخ ، دلتان را گرفته است
دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان
اینجا چقدر چلچله در برف مرده است
در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان
دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست
از پا فتاده زخمی زخم زبانتان
خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم
شاید چنین جدا بشوم از زمانتان
تنها رها کنید مرا تا بمیرم ، آه
احساس می کنم که غریبم میانتان
حسن صادقی پناه...............برگرفته از وبلاگ جاده های مه آلود.............


