سفیر سیمرغ، وبلاگ تخصصی ادبیات فارسی

منظومه ی"ويس و رامين" و نگارنده ی آن

بيوگرافي و زندگينامه"

کوتاه ولي خواندني درباره فخرالدين اسعد گرگاني نگارنده منظومه "ويس و رامين

فخرالدين اسعد گرگاني از داستان سرايان بزرگ ايران است که در نيمه اول قرن پنجم هجري ميزيست.

دوره شاعري و شهرتش مصادف بوده با عهد سلطان ابوطالب طغرل بيک سلجوقي و گويا در اواخر عهد همين پادشاه بعد از 455 هـ.ق. وفات يافته است.

تنها اثر او منظومه ويس و رامين است که بين سالهاي 455- 446 هجري از ترجمه پهلوي بنظم پارسي درآمده است. موضوع اين منظومه يک داستان کهن ايراني است که مربوط به دوره اشکانيان بوده است. شاه شاهان شاه موبد که همه شاهان فرمانبردار او بودند با شهرو ملکه زيباي ماهاباد عهد بست که چون دختري بزايد، نامزد او شود. از شهرو ويس زاده شد و مادرش او را به پيمان شکني، به برادرش ويرو داد؛ ليکن موبد با ويرو بجنگ برخاست و چون بزور با او بر نيامد، بحيله ويس را از دژ بيرون کشيد و بخراسان برد. در راه رامين برادر جوان موبد به ويس دل باخت.

 ويس هم چندي بعد عاشق رامين شد و هر دو از دست شاه موبد بگريختند. از اين پس يک سلسله حوادث پياپي ميان رامين و موبد و ويس و شاه موبد رخ داد تا آخر کار شاه موبد درگذشت و رامين بجاي او نشست. او ساليان دراز با ويس بزيست و چون ويس درگذشت، رامين پادشاهي را به پسر داد و خود در آتشگاه معتکف شد.

منظومه ويس و رامين از باب آنکه بازمانده يک داستان کهن ايراني است و از آنروي که ناظم آن به بهترين نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعايت جانب سادگي بزيور فصاحت و بلاغت آراسته است، بزودي مشهور و مورد قبول واقع شد. و تا اوايل قرن هفتم چنانکه از سخن عوفي بر مي آيد داستاني مشهور و رايج بود و سرمشق شاعراني که دست بسرودن داستانهاي عاشقانه ميزده اند، قرار ميگرفت


نويسنده : nafiregognoos


جملات زیبا از دکتر حسابی

 1.چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.

2.زندگی، یعنی پژوهش، و فهمیدن چیزی جدید. 

3.عشق، به وجود آورنده اعمال زیباست

4.  کار کنیم، زحمت بکشیم، از سرمایه چیزی کم نداریم.

       5.احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگیست. 

6. انجام وظیفه، لازمه جهش بسوی پیشرفت است.

    7.تقلید از غرب، خطری است جدی، که چشمه های نبوغ را، خشک می کند.

   8.یک عمل درست، بهتر است از هزار نصیحت. 

9. بزرگترین خوشحالی من در زندگی : هوش و استعداد جوانان ایرانی است.

    10.راه پیشرفت، ارزش نهادن به علم و تحقیق، احترام به معلمین، اساتید، دانش آموزان و دانشجویـان است.

   11.سادگی و عشق از عوامل پیشرفت است، که در قلب ما ایرانیان است.

  12. هرچه انسان ،وجود ارزشمندتری داشته باشد به همان اندازه مودب و فروتن است.

   13.فعال باشیم، ولی ملایم، عادل باشیم، ولی با گذشت.

   14.جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس بخواهد خانه اش را آباد کند باید در ویرانی مملکتش بکوشد.

   15.هنر، با احساسات آدمی بازی می کند.

   16.عشق زندگی را به شیوش می آورد.

   17.هنر، چاشنی زندگیست. 

   18.ایران، جزیره هوش و ذکاوت است.

   19.شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند.

   20.طنز در مملکت ما، یک مقاومت ملی است، و همیشه حافظ ایران بوده است.

   21.موسیقی خوب ایرانی، یک طرز تفکر است. یک فلسفه است، و بیان یک آرزوست.

   22.داشتن هدف، و رفتن به دنبالش، خوب است ولی عاشق هدف بودن و گرفتار شدن چیز دیگری است

   23.با بچه ها، با اطمینان رفتار کنید تا قابل اطمینان بار بیایند، و قابل اطمینان شوند.

   24.دولت، وظیفه دارد، خوشحال کنندگان مردم را، تشویق کند.

  25.باید جوانان، حفظ سازمان را، آموزش داد.

   26.سازماندهی، لازمه و خواسته الگوی پیشرفت است.

   27.حفظ سنن اعتقادی، ملی و نبوغ نژادی، واجب است.

  28.نظامی که، دارای سازمان باشد، چارچوبی استوار دارد.

 


نويسنده : nafiregognoos


داستانک دیونه ام نه احمق

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: �خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

برګرفته از وبلاګ ګل سرخ


نويسنده : nafiregognoos


عشق (پیشنهاد میکنم بخونید حتما ). . .

 6 سالمه … با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه … چند روزی میشه که مامان خونه نیست … چشاش خیلی قشنگه … روشنه … ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده …

۱۷ سالمه … مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد … یعنی بابا رو ترک کرد … لیلا بازم قهر کرده … جدیدا خیلی بی رحم شده … هرچی دلش می خواد میگه …

۲۴ سالمه … صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه … به سلامتی لیلا خانوم عروس شده … دوست داشتم ببینمش … هی …

۳۱ سالمه … بابا به رحمت ایزدی شتافت … شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره … دو برابر قیمت … ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم …

۴۶ سالمه … خونه … کله پزی … اداره … چلوکبابی … اداره … خونه … حتی جمعه ها !

۵۲ سالمه … پسر لیلا کارمند منه … بی شرف فتوکپی باباشه …

۶۱ سالمه … یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه … به جز یه نفر … عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم …

برگرفته از سایت کمیاب


نويسنده : nafiregognoos


داستان کوتاه ترازوی مرد فقیر !

 

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که: به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

برگرفته از سایت کمیاب

 


نويسنده : nafiregognoos


سخنان الهام بخش

 

akhlagh[WwW.KaMyAb.Ir]akhlagh[WwW.KaMyAb.Ir]akhlagh[WwW.KaMyAb.Ir]


نويسنده : nafiregognoos


دنبال کسی می گردم..............

دنبال کسی میگردم که توی بهار که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...

 توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟

در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...

 ... توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای صدای ناله ی برگای سعدآباد رو در بیاریم خش خش صدا بدن؟در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...

http://behtarinfun.com/uploads/dast/1391/12/28/3/c54c92bad5.jpg

توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف، بعد با تردید بپرسم: میای که؟

در جوابم بدون مکث بگه : یه جفت دستکش میارم فقط . یه لنگه من یه لنگه تو...سر اینکه دستای گره شدمون توی

جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم...

 http://behtarinfun.com/uploads/dast/1391/12/28/3/de43a4494a.jpg

برگرفته از سایت بهترین فان


نويسنده : nafiregognoos


امید زندگی
من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!

قانون را دوست دارم

ولي از پاسبانها مي ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولي از آئينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم..............

نويسنده : nafiregognoos


post
سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم،
مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاكهمين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌
هيچ‌ وقت هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك باقي‌ بماند،
فقط‌ خاك............
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك وجود دارد كه‌
خدا به‌ او اجازه‌ داده‌
نفس‌ بكشد،ببیند،بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
يك‌ مشت‌ خاك  كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. .................

 


نويسنده : nafiregognoos


تفاوت سرعت 40 و 60 در تصادف

تصویر متحرک : تفاوت تصادف با سرعت ۴۰ و ۶۰ کیلومتر در ساعت !!!

.

.

.

.

.

.

Tasadof[WwW.Kamyab.IR]

برگرفته از سایت کمیاب

نويسنده : nafiregognoos


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران