داستانک

سفیر سیمرغ، وبلاگ تخصصی ادبیات فارسی

داستانک

 

 یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!..پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد...
****************************************************

 





:: موضوعات مرتبط: داستانک، نثر، ،
نويسنده : ....